آيا «علم» الزاماً ايمان آفرين است؟
آيا «علم» الزاماً ايمان آفرين است؟
پاسخ دينداران، به خصوص مسلماناني كه با توصيه هاي مؤكد قرآن و رسول صلي الله عليه وسلم به فراگيري جدي علوم و دانش ها فرا خوانده شده اند، البته مثبت است. مؤمنين علم را آشنا كننده آدميان با «آيات» خدا در«آفاق وانفس» و ابزاري درخدمت ايمان مي دانند. اما واقعيت جوامع امروز بشري، به خصوص در دنياي متمدن وپيشرفته درعلم ودانش، خلاف اين باور را نشان مي دهد. تاجائي كه درمواردي نتيجۀ معكوس نيز، حاصل شده ونسبت مؤمنين وخدا باوران درميان طبقات درس خوانده دانشگاهي وميزان پاي بندي آنان به احكام ديني به طور مشهودي كمتر ازطبقات ديگرگشته است.
علت چيست؟ اين تضاد وتناقض را چگونه مي توان پاسخ گفت؟ آيا دينداري عاميانه و عادات آباء و اجدادي پاسخگوي نيازهاي نسل تحصيل كرده وتشنه تازگي ها نيست، يا علوم ودانش ها الزاماً ايمان آفرين نيستند؟ اگر مؤمنان علم را آبياري كننده ايمان مي دانند، برخي از متفكرين مادي گرا خِرد را خشك كننده درخت دين وايمان مي شناسند. عجيب تر اين كه اين تضاد در درون هر دو طيف نيز وجود دارد. هم گروهي از اهل ايمان ميانه خوشي با علم ندارند و هم گروهي از دانشمندان به جّد علم را آيتي براي شناخت خدا و ايمان مي دانند.
اگر در جبهه الحاد كسي مانند ريچارد داكنز«Richard Dawkins» استاد روانشناسي دانشگاه اكسفورد كتاب «خيال پردازي خدا»را مي نويسد دانشمند معتقدي مانند فرانسيس كالينز «Francis Collins» كتاب «زبان خدا، دانشمندي كه شواهدي براي ايمان عرضه مي كند» را ارائه كرده است.
يا پرفسور آنتوني فلو «Antony Flew» فيلسوف مشهور انگليسي كه 60 سال در دانشگاهاي جهان تبليغ الحاد و خدا ستيزي كرده بود، سرانجام در مواجه با شگفتي هاي علم ژنتيك سرتعظيم در برابر آفريدگار جهان خم كرده و به بلندگوئي براي جبهه مؤمنين تبديل مي شود. آيا شگفت انگيز نيست كه از دستاوردهاي دقيق وروشن علوم نتايج كاملاً متضاد استنباط مي شود؟ آيا نمي توان گفت كه علم اصولاً در داوري ميان دين ودانش دخالت مستقلي ندارد؟
واقعيت امر اين است كه علم چراغي بيش نيست، چراغي در اختيار«اراده و اختيار» آدمي تا با آن چگونه عمل كند. دارنده چراغ است كه از وسيلۀ خود در راه هدف استفاده مي كند. اگر مسافر باشد به سوي مقصد ره مي پويد، واگر راهزن قافله و دزد با چراغ باشد، گزيده تر برد كالا! در مورد دين، قانون، آزادي، و ساير ارزش ها نيز همين اصل صادق است.
پس چرا برخي مؤمنين مي پندارند چراغ «علم و دانش» بايد «ايمان آور» باشد و از نتيجه معكوس آن در اين روزگار مأيوس شده و باورشان به كارسازي و كمال آفريني علم سست مي گردد؟
كجاي قرآن «هدايت» را وابسته به «علم» و نتيجه حتمي آن شمرده كه اينك از ناكارائي اش نوميد شويم؟ اگر معناي اصلي كلمه هدايت «راهبري» (نه راهنمايي) و به مقصود رساندن ( نه مقصود را نشان دادن) و علم فقط چراغ و روشن كننده راه باشد، كدام چراغ توان تكان دادن مسافران تن به خواب رفته را دارد؟ و به همين دليل هم هست كه در قرآن شرط هدايت، يعني رسيدن به مقصد را «تقوي» يعني خويشتن داري از به خوابرفتگي و خودداري از هواي نفس و ترك توقف و ماندن در مسير شمرده است؛ نه منحصراً دانستن نشانه و نقشه. نگاه كنيد به آغاز سورۀ بقره « ذلكَ الكتبُ لا ريبَ فيهِ هُدي للمتّقينَ» (اين كتاب كه ترديدي درآن نيست، متقين را راهبر است).
آفات علم:
مَركب «كتاب» تنها سواركاران خويشتن نگهدار (متقي) را به مقصد مي رساند نه متخصصان سواركاري يا فقيهان و فيلسوفان و متكلمان را و حتي اگر در اوصاف سواركاري و سرعت و سبقت هزاران صفحه نوشته باشند - با اين حال علم آنان اگر بر توسن تقوايشان نشسته باشد، به محرابشان مي برد.
قرآن علاوه بر «تقوي» شرط هدايت را ايمان، احسان، و تسليم دانسته كه تماماً از مقوله عمل اند، نه دانستن. انتظار اينكه علم و دانش به خودي خود عالم و دانشمند را به دين و خداشناسي هدايت كند، همانقدر غير واقعي است كه تصور كنيم دين الزاماً انسان اخلاقي مي سازد، اگر دين ابزاري براي كسب قدرت و ثروت مي شود، علم نيز در معرض آفات بيروني و دروني نفس آدمي است، بزرگان ما جهان را به تعابير مختلفي به دو عالم صورت و معنا، ظاهر و باطن، جسم و جان و غيره... تقسيم كرده و جولان علم را در دو ميدان متضاد به تصوير كشيده اند، با چنين نگرشي است كه عارفان ما از خطر در حجاب حقيقت شدن علم هشدار داده و علم و عقلي را كه جوياي حقيقت نباشد همچون رنگ و لعاب و پوسته يا پوزبندي بر انسان شمرده اند.
علم هاي اهل حس شد پوزبند
تا نـگيرد شـير زان عـلمِ بلـند
قـطره دل را يكي گوهـر فتاد
كان به درياها وگردون ها نداد
چند صورت آخراي صورت پرست
جان بي معنيت از صورت نرَست
با نگاهي اجمالي به قرآن، مي توان آفاتي را براي علم برشمرد كه اهم آن ها عبارتنداز:
1- خود پرستي
وقتي «خودخواهي» محور و مبناي رفتار آدمي گردد، به بيماري «خودپرستي» مبتلا مي شود، در اين صورت علم و دانش كه بايد هدايتگر به سوي مقصد باشد، به بيراهه مي برد و ابزار شناخت آدمي (چشم و گوش و قلب) قابليت تشخيص خود را از دست مي دهند.
دراين حالت آن علم در خدمت هواي نفس و خودپرستي ها آمده، و عامل ضلالت (خلاف هدايت) و حجابي در برابر حقيقت مي شود.
« أفرءيتَ من اتّخذ إلههُ هوائهُ و أصلّهُ اللهُ علي علمٍ..» (الجاثيه/3)
« آيا به آن كه هواي نفسش او را معبود خود گرفته (به خودپرستي گرفتار شده نمي نگري؟) خداهم او را با وجود علم و آگاهيش به بيراهه رسانده...».
آدمي با متوقف شدن در «صورت»ها و نشانه ها، از معناي علائم غافل مي ماند و غرور علمي اش حجاب حقيقت مي شود. و علم سبكبار كننده، تبديل به بار سنگيني مي شود و سر را از آسمان به زمين و زبوني مي كشاند.
علم هاي اهل دل حمالشان
علم هاي اهل تن اهمالشان
علم چون بر دل زند ياري شود
علم چون بر تن زند باري شود
2- دنيا طلبي
علم را سقفي و بلوغ و بلندائي بس رفيع است. اما وقتي افق ديد آدمي كوتاه باشد، به جز بهره هاي دنيائي طلب نمي كند و فراتر ازآن را نمي بيند پيامبر اسلام صلي الله عليه و سلم نيز مأمور بود از دنيا پرستاني كه «مبلغ علمي» (افق دانش) كوتاهي داشتند، اعراض نمايد:
« فأعرض عن مّن تَوَلّي عَن ذِكرِنا ولم يُرد إلا الحيوه الدّنيا* ذلك مبلغُهم من العلم انّ ربّك هُو أعلمُ بمن ضلّ عن سبيله و هو أعلمُ بِمنِ اهتدي*» (نجم/29-30)
مولوي علمي را كه در خدمت دنيا باشد «علم تقليدي»يعني علمي كه «قلاده» وابستگي مي آورد، ناميده است و علمي را كه در جستجوي حقيقت باشد «علم تحقيقي» يعني علمي كه به «حقيقت» مي رساند و آزاد مي كند شمرده است:
علم تقليدي بُود بهرِ فروخت
چون بيابد مشتري خوش برفروخت
مشـتري عـلم تحـقيقي حق اسـت
دائـماً بـازار او پـر رونـق اسـت.
3- دانش سطحي و قشري:
دين و دانش را حد و حصري نيست. خدا به پيامبر عاليقدرش صلي الله عليه و سلم توصيه كرده است كه زيادت علمي طلب كند «قل رب زدني علماً» و در قرآن دو بار از «راسخون در علم» سخن گفته است معناي رسوخ، ريشه دوندان و عمق يافتن است كه با سطحي نگريستن به جهان تفاوت دارد. راسخين در علم آن چنان در عظمت هاي عالم غرق مي گردد كه به تعبير قرآن، نفهميدن متشابهات كتاب ايمانشان را زائل نمي كند.
اين، قشري نگري است كه فقط «صورت»ها را ببينيم و از سير حيات غافل گرديم:
قشرها بر روي اين آب روان
از ثمار باغ غيبي شد دوان
گر ببيني رفتن آبِ حيات
بنگر اندر جوي و اين سير نبات
4- احساس بي نيازي، طغيان علمي
اين فراز بسيار آشنايي از قرآن است كه: انسان همين كه خود را بي نياز ببيند، طغيان مي كند.
«كلا إنّ الإنسانَ ليطغي» (علق/6) بي نيازي را بيشتر مالي تصور كرده اند، هرچند اين عامل مهمي است، اما از سياق سخن و آيات قبلِ آن كه از خواندن و آموختن با قلم سخن مي گويد مي توان دريافت كه «طغيان علمي» مورد نظر است:
« اقرأ وربُّك الأكرم* الّذي علَّم بالقلم* علَّم الانسانَ ما لم يعلم* كلا إنَّ الإنسانَ ليطغي*» (علق/6-3) اين همان علم گرائي و عقل خود بنياد است كه عارف روحي را از شر آن به پناه خدا كشانده است.
قطره اي دانش كه بخشيدي ز پيش
متصل گردان به درياهاي خويـش
قطره اي علم است اندر جان مـن
وارهـانش از هـوا و زَخـاك تـن
پيش ازآن كاين خاك ها خسفش كنند
پيش از آن كاين بادها نسفش كنند.
چگونه «علم» به «ايمان» مدد مي رساند؟
1- اخلاص
اگر «خودپرستي» علم را در خدمت خواهش هاي نفساني قرار مي دهد و خسران آور مي گردد، خالص كردن آن از انگيزه هاي آلوده و تسليم حقيقت محض شدن، علم را وسيلة آگاهي و بيداري دل مي سازد. دراين صورت با آزاد ساختن علم از اسارت هواي نفس، به نيروي مهار كننده اي كه در اصطلاح شرع «تقوي» ناميده مي شود، «خِرَد خالص» پديد مي آيد، خِرَدي كه فقط خريدار حقيقت و از خود محوري خلاص شده است.
دارندگان چنين خرد خالصي را قرآن «اولي الالباب» (دارندگان لُب) ناميده است. لب هرچيز، پاك شده و خالص آن است. علماي لغت لب مغز و محتواي دروني دانه (همچون گردو و بادام) كه در پوسته ضخيمي قرار دارد همتا كرده اند، كه پاك و محفوظ از آلودگي بيروني مي باشد شايد به همين دليل است كه عقل خالص و نيالوده اي را كه از آفات سطحي نگري و قشريت شخصي مصون مانده باشد «لب» و دارندگان آن را «اولي الالباب» مي نامند.
2- حفاظت
مفهوم بسيار ظريف و زيباي ديگري هم كه در دل كلمة «اولي الالباب» قرار دارد و اين معنا از همان خاصيت بقاي مغز و دانه در پوسته و حفاظت شدگي آن حكايت مي كند، نوعي تعهد و تمايل به ماندن در حريم و حصاري است كه حرمت ها و حدود شريعت تعيين كرده است با اين توضيح كه اگر در طبيعت پوسته محكمي دانة گياهان را حفاظت مي كند، در شريعت ضوابط حلال و حرام و حدودالله اين پوسته را تعريف مي كند كه رعايت آن به اختيار و اراده انسان پرهيزگار سپرده شده است.
تو مشو غره به عملش، عهد جو
علم چون قشر است و عهدش مغز او
معناي مخالف و مقابل «اولي الالباب» در قرآن «فا سقين» است «فسق» در زبان عربي به معني خروج خرما از پوسته محافظ خود (و پاره شدن پوست هر ميوه اي) گفته مي شود كه موجب فساد آن مي گردد. خروج از حق را به همين دليل فسق مي نامند.
حال آشكار مي گردد كه چرا در جهت مقابل، مفهوم مقاومت در برابر انگيزه پاره كردن حريم و حدود در مفهوم «اولي الالباب» نهفته است، و چرا در عمق اين كلمه، تعهد و پاي بندي به ماندن در متن شريعت وجود دارد.
اتفاقاً علماي لغت نيز معناي «لب» را جاي گرفتن، ماندن و ملازمت در جايي دانسته اند كه دقيقاً بيانگر حالت «اولي الالباب» است. چنين تلاش و تعهدي در خارج نشدن از حريم و حدود شريعت، مستلزم اراده استواري است كه تقوي «پرواي از خدا» ناميده مي شود و قرآن هم در بسياري از موارد دو واژه «اولي الالباب» و «تقوي» را پيوسته بهم شمرده است.
«... وتَزَوّدوّا فإنّ خير الزّاد التّقوي و اتّقون يأولي الألببِ» (بقره 197)
« فاتّقوا الله يأولي الألبب لعلّكم تُفلحون» (مائده/100)
و همچنين در سُوَر (ص/29) (الزمر/9) (الطلاق/10) بدان اشاره شده است.
3- خودآگاهي، بيداري و هوشياري
تفكر در پديده هاي پيراموني، محصولي به نام علم پديد مي آورد كه شمشير و شناختي دو لبه محسوب مي شود به اين معنا كه شناخت فرد از طبيعت، دانشي را فراهم مي كند كه مي تواند هم تشنگي حقيقت جويي ما را سيراب سازد و هم تسلط امكانات مالي و تمتع از لذات دنيايي را تأمين نمايد. در واقع علم جز يك سري اطلاعاتي از دنياي بيرون و درون ما نيست، اين انسان است كه از اطلاعات حاصل شده توسط ابزار شناخت (سمع و بصر و فؤاد) نتيجه گيري منطقي مي كند.
از اين منظر است كه قرآن در اغلب موارد لب و ذكر (خردمندي خالص و آگاهي) را در كنارهم قرار داده است. ذكر كه معناي مخالف نسيان دارد، به خودآگاهي و بيداري و هوشياري گفته مي شود. چنين حالتي هرگز براي دانشمندي كه فقط اطلاعاتي را در ذهن خود انباشته كرده حاصل نمي شود. خودآگاهي محصول خردورزي خالص از خودخواهي ها است و براي متواضعين در برابر عظمت هاي حيرت آور حاصل مي شود نه مستكبرين طغيانگر، كه با قطره اي دانش احساس استغناي از اقيانوس مي نمايند.
از 16 موردي كه «اولي الالباب» در قرآن به كار رفته 10 مورد آن همراه «ذكر» آمده است و در بيشتر موارد ذكر (هوشياري و بيداري) صفت «اولي الالباب» يا محصول خردورزي خالص آنان شمرده شده و فقط «اولي الالباب» را آگاهان و بيدار دلان دانسته است نه دارندگان علوم و متخصصان رشته هاي علمي را.
«.. و ما يذّكّرُ إلا أولوا الألبب» (بقره/269 و آل عمران/7) «جز اولي الباب يادآور نمي شوند».
«.. وليذّكّرَ أولوا الألبب» (ابراهيم/52 و ص/29) «تا اولي الالباب يادآور شوند».
زمينه ها ذكر براي اولي الالباب:
1- شناخت آفريدگار و گرداننده عالم:
با توجه به جنبش علمي در دنياي غرب و جدايي ميان دين و دانش، در مغرب زمين دانشمندان علوم طبيعي از كيهان شناسي گرفته تا ژنتيك را به سوي بي اعتنايي كشاند اين عامل در كنار استكبار علمي ناشي از «علمگرايي» (Scientism) و اتكاء به عقل خودبنياد (مستقل از خدا) موج بي ديني را در جهان غرب دامن زد. اينكه «اولي الالباب» برخلاف بي خدايان، حركت جهان را هدفدار و طراحي شده مي يابند و به جاي اعتقاد به تصادف و تكيه بر احتمالات، و نسبت دادن حيات به قانون تكامل (Evolution) به آفرينش (Creation) و ارداه فوق ماده بي جان معتقد مي شوند، ناشي از همان عقل خالص و نيالوده به انگيزهاي دنيايي، دل آگاهي و بيداري و بالاخره محفوظ ماندنشان در حريم حقيقت است.
2- رسوخ از علم و رهايي از شك و ترديد:
بخش «محكمات» قرآن صريح و آشكار و همه فهم است، اما بخش «متشابهات» آن كه به زبان راز و رمز و به مدد تشبيه و تمثيل درحد درك و فهم ما نازل شده است و در امور نامحسوسي مربوط به ذات خداوند يا ويژگي هاي آخرت و بهشت و جهنم اختصاص يافته، لغزشگاه خطرناكي براي دلهاي بيمار است كه به تأويل منحرفانه آن در جهت فتنه انگيزي مي پردازد كساني از اين پرتگاه پرخطر به سلامت عبور مي كنند كه اولاً «رسوخ علمي داشته، ثانياً از سلامت نفس» برخوردار باشند. معناي رسوخ نفس نيز به نيروي تقوي و حفاظت از آن در حريم و حدود الهي حاصل مي شود كه چنين حالاتي براي «اولي الالباب» تحقق مي يابد.
3- رفتار حكيمانه و اخلاق انسان:
علم مجرد و اطلاعات گسترده تخصصي، الزاماً اخلاق و انسانيت نمي آورد. قرآن در فرازي ارشادي به انفاق و احساس مسئوليت دربرابر بينوايان، مناسبات اخلاقي و انساني داشتن با ديگران را «حكمت» ناميده و تصريح نموده به كسي كه حكمت داده شده، خير بسياري داده شده است و چنين مقامي را جزء «اولي الالباب» درنمي يابند.
4- پندآموزي از تاريخ و تجربه پيشينيان:
تاريخ نيز همچون شعب ديگر علوم انساني يا علوم طبيعي، نقش خنثي و بي طرفي دارد، تابع جستجوگري است كه آن را مي خواند تا چگونه از آن بهره مند شود. پس تا دل بيدار و چشم بصيري نباشد آموزه هاي تاريخ آيت و علامتي براي ره پويان و چراغي براي گم گشتگان در تاريكي ها محسوب نمي شود.
شگفت اين كه آگاهي از تاريخ و عبرت گيري از آن نيز قرآن در قالب قصص انبياء و امت هاي پيشين در اختصاص و انحصار «اولي الالباب» قرار داده است.
« لقَد كانَ فِي قَصَصِهم عِبرهُ لأولي الألباب..» (يوسف/111)
5- آگاهي يافتن به حقانيت قرآن:
كساني كه به دليل تعصبات قومي و نژادي و منافع مادي، آگاهانه چشم خرد خود را بر حقايق نازل شده بر پيامبر صلي الله عليه و سلم بسته باشند، البته از هدايت آن محروم مي شوند. تنها «اولي الالباب» هستند كه با خرد خالص، و تقواي تسليم به حقيقت، به آن يقين حاصل مي كنند.
«كِتبٌ أنزلناهُ مُباركُ لّيدّبروا ءاياتهِ و لِيَتذكّر أولوا الألباب» (ص/29)
6- باورمندي به جزاي عمل:
از جمله نشانه هاي دارندگان خرد خالص و خدائي (اولي الالباب) يكي هم باورمندي آنها به بقاي اعمال و برقراري ارتباط ميان عمل امروز با سرنوشت فردا مي باشد.
اين حقيقت را كه سرنوشت انسان هاي باورمند به ارزش هاي متعالي و درستكار نمي تواند با مردمان فاسد تبه كار يكسان باشد، و كساني كه بر گفتار و كردار خود كنترل دارند (متقين) با بي بند و باران حرمت شكن (فجّار)، آينده هاي مساوي ندارند، قرآن به صراحت بيان كرده است تا با تدبر در آيات اين كتاب مبارك، اولي الالباب به آگاهي و بيداري (ذكر) برسند.
منبع: خلاصه شده اي از مقالة «ارتباط علم و ايمان»، دكتر عبدالعلي بازرگان